چاپ
ذخيره
بفرستيد
يكشنبه 16 شعبان 1429هـ - 17 اوت 2008م
‎‎تا آن زمان که قصيده هست‎‎
 

محمد صفريان

شعر درويش، براي هر اهل شعري خاطره انگيز است و پرشور. او با عاشقانه هايش براي دو نسل، شور و شوق ‏دلبرانه ساخت و با کلام ميهن پرستانه اش، بارها و بارها، آزادي را ستود و از تقدس تلاش و همتي گفت که بشر در راه ‏رسيدن به آن، صرف مي کند.‏

وي در همان دوران کودکي طعم "جنگ" را چشيد و زشتي آن را با روح و روانش لمس کرد، خيلي زود، رانده شدن ‏از وطن و پس آمدهاي ناشي از اين تبعيد و بي خانماني را تجربه کرد و باز هم خيلي زود با ريزه کاريهاي زيستن در ‏دنيايي آشنا شد که نمي دانست در مقابل مفاهيم تازه چه واکنشي از خود نشان دهد، دنيايي سياست زده که همگان را به ‏ناچار در پي خود مي کشانيد. درويش، در نخستين دوره اشعارش، از همين مضامين استفاده کرد تا خاک زادگاهش را ‏با کيمياي کلمه و جادوي شعر به زمردي پربها بدل کند و براي ديگرانش به يادگار بگذارد.‏

شعر ماندگار درويش، به غالب زبانهاي زنده دنيا از جمله فرانسه، انگليسي و ايتاليايي و ... ترجمه شد، در ايران هم ‏مترجمان زيادي از جمله دکتر علي رضا نوري زاده و دکتر محمد رضا شفيعي کدکني، قسمتي از اشعار وي را به زبان ‏فارسي برگردانده اند.‏

اين درست که طرز تلقي شعرا از جهان و وقايع آن، با جو سياسي و اجتماعي و محيط زندگي شان ارتباط بي واسطه ‏دارد، اما بي گمان آنچه در اين ميانه شاعري را از خيل شعراي اجتماعي و سياسي ممتاز مي کند، همانا ميزان ‏هنرمندي شاعر است و قدرت تخيل او در پديد آوردن متافورهاي بديع و ايجاد موسيقي در کلام. به همين دليل است که ‏شعر محمود درويش مانا مي شود، سر از ترانه در مي آورد و هر روز و هر لحظه، زير لب نجوا مي شود.‏

در شعر درويش، اين عشق است که به همه چيز هويت مي دهد، مضامين وطن پرستي در شعر او، با نگاهي عاشقانه و ‏تازه سروده مي شوند، تا جايي که ديگر وطن به صرف وطن بودنش نيست که دوست داشته مي شود که به خاطر ‏معشوق بودنش است که عزيز است و بلند منزلت.‏

درويش، در شعر "عاشقي از فلسطين" که نخستين بار در سال 1964 و در مجموعه " با شاخه هاي زيتون" به چاپ ‏رسيد، دقيق ترين معاني وطن دوستانه را از زبان عاشقي بيان مي کند که از معشوق به دور افتاده است:‏

‏" چشمانت خاري به دل است‏
خراشنده است و با اين وجود عبادتش مي کنم‏
حمايتش مي کنم در مقابل باد ‏
خراشي مي دهمش شباهنگام که دردمندم‏
روشني مي بخشد ستارگان را ‏
خراش چشم تو
امروز مرا به فردا مبدل مي کند...."‏

درويش در تمام مدت زندگي اش، تنها دوره کوتاهي در وطن (فلسطين) زندگي کرده است، پس مي توان نتيجه گرفت، ‏آنچه او از وطن مي سرايد، بيشتر زاده خيال است تا آمده از واقعيت و غم تکرار نشدن دوباره يک تجربه. ‏

اين وطن پرستي آميخته با "خيال" که در شعر موج مي زند، ياد آور بيتي از برزخ است که در آن، دانته مي نويسد: ‏‏"پس، باران به تخيل والاي من باريد..." شعر با کلماتش مي بارد و ترنم باران را در ذهن تداعي مي کند.‏

در شعر و ترانه محمود درويش، همچون تمامي ادبيات عرب، زن و شراب و موسيقي، حضور دارند و ضربان اصلي ‏شعر به حساب مي آيند. او حتي زماني که شعر سياسي مي نويسد و به صراحت انديشه چپ را در شعرش تبليغ مي کند، ‏باز هم حاضر نيست پا را از دايره سنت شعر عرب بيرون بگذارد و از زيبايي هاي زندگي و زن و عيش و طرب سخن ‏نگويد.‏

‏"زيباترين چشمها از آن اوست
همه خوانندگان
از اين آهنگ سيراب مي شوند‏
من خطا کارم که قلب تو را تنها براي خود مي خواهم‏
اي گل صحرا ها‏
اي حيفا..." ‏

قرار است مقامات فلسطيني از اسراييلي ها اجازه بخواهند تا اين شاعر بزرگ در خاک زادگاهش،"الجليل"، که در ‏تقسيم بنديهاي جغرافيايي امروز، قسمتي از خاک اسراييل به حساب مي آيد، به خاک سپرده شود. همان خاکي که بارها ‏در اشعار محمود درويش ستوده شد، عبادت شد و حمايت. همانجايي که به خاطر "بودنش" محترم بود و نه به خاطر ‏‏"مال او بودنش".‏

براستي در مرگ مردي بزرگ چه مي توان نوشت، وقتي که او خود با صريح ترين کلام مي گويد:‏

‏"من نمي ميرم، تا زماني که در زمين قصيده هست
تا زماني که چشمانم نمي خوابند‏
من زنده ام تا زماني که آن شهر زنده است‏
تا زماني که آن سه مبارز زنده اند‏
زيستني اين سان
بهترين زندگي است.‏
‏ پس اي مرگ‏
دوري کن از من‏
من نمردني هستم."‏

محمود درويش با عاشقانه هايش "تا کنون" براي دو نسل، شور و شوق دلبرانه ساخته است و اين اشعار تا شعر هست ‏و تا قصيده و تا انسان با "کلمه" رابطه برقرار مي کند، به هيچ تأويل مهجور نمي گردند.

منبع :وبگاه روز‏

بالاى صفحه
اظهار نظرها
 نظر بدهيد

نام: 

عنوان: 

محتوا: