عاجل

البث المباشر

زخم کشتار و تجاوز در شهر حمای سوريه پس از 30 سال سر باز کرده است

به گفته ى يک بازرگان مصيبت ديده ى سورى

کشتار، تجاوز، ويرانگرى، آتش و دود، خاک و خون، و اشکها و ضجه هاى اعضاى خانواده و ديگران، خاطرات تلخ و زجرآورى است که 30 سال پس از فاجعه ى خونبار شهر حماه، دوست بازرگان ما را رها نکرده است. او مى گويد: زخم آن جنايات هولناک بر پيکر جامعه، بعد از سه دهه سرباز کرده است.

اين دوست سورى که تقويم خاص خود را دارد و رويدادها را نه بر اساس "پيش از ميلاد، بعد از ميلاد" يا "پيش از انقلاب، بعد از انقلاب"، بلکه بر اساس "پيش از فاجعه، بعد از فاجعه" بخاطر سپرده و نقل مى کند، اين بار لب گشوده و از خود فاجعه برايمان گفت.

او که شهرش حماه را در سال 1987 به مقصد کانادا ترک کرده است، مى گويد: "همه ى بازماندگان آن فجايع طى تمام اين سى سال، همين تقويم ذهنى را ناخودآگاه بکار مى برند. زيرا اين مردم به برکت وجود ددمنشان انسان نما، عزيزترين کسانشان را در معرض تجاوز ديدند، و يا بدون جرم و محاکمه در کام مرگ يافتند".

ماجرا از اين قرار بود که در نخستين روز از دومين ماه سال 1982 حافظ اسد، رئيس جمهور پيشين سوريه و رهبر يکتا حزبش، سرکردگان امنيتى و نظامى خود را گردهم آورد و براى آنان شرح داد که تنها راه حل مشکل مخالفان را، پاک کردن صورت مساله مى داند.

در آن زمان در شهر حماه - به گفته ى رژيم – جنبش "اخوان المسلمين" بيشترين هوادار و نفوذ را داشت. لذا حافظ اسد تصميم گرفت با زهر چشم گرفتن از قويترين تشکل مخالف خويش در قويترين پايگاهش، وحشتى را در دلها بياندازد که براى سالها و دهه ها خيال حکومت را از شر مخالفان راحت کند.

چنين نيز شد و حکومت سوريه تا توانست اوضاع داخلى را آرام نگهداشت و جو پليسى – امنيتى را بر جامعه حاکم کرد. دولت سوريه حتى جبهه ى جولان را براى رژيم اسرائيل که بخشى از خاک سوريه را در اشغال داشته و دارد، ايمن و بى خطر کرد.

پدر همين بشار اسد در جلسه ى سران نظامى و امنيتى اش گفته بود: "اخوان را نابود کنيد. خانه ها را بر سرشان خراب کنيد. منتظر تصميمات مافوق نباشيد. اختيارات تام داريد."

کشتار حماه از روز 2 فوريه 1982 شروع شد و تا آخر آن ماه ادامه داشت. در آن زمان شهر حماه تقريبا 300 هزار نفر جمعيت داشت که به نوشته و گفته ى منابع مختلف دهها هزار کشته داد.

سياهترين روزهاى تاريخ معاصر سوريه در واقع گرايانه ترين آمار، 20 الى 30 هزار جان باخته داشت. لذا اگر قرار باشد از همه ى زواياى فاجعه سخن به ميان آيد، چندين کتاب و فيلم و سريال نيز کفايت نمى کند.

بازماندگان حوادث مى گويند که بستگان و همسايگانشان به ضرب گلوله هاى تفنگ و مسلسل، با ترکش گلوله هاى توپ و تانک، با دشنه و قمه و کارد سلاخان و جلادان، با تيشه و تبر و حتى با چوب و چماق و زنجير مهاجمان عربده کش کشته شدند و بقيه در سرماى سوزناک آن زمان از بيم جان سر به کوه و بيابان نهادند.

سونامى خون بود و آتش و ويرانى که تقريبا همه ى خانواده هاى شهر حماه را در برگرفت. اما آنچه ما از زبان دوست سورى خويش شنيديم و قلب هاى ما را فشرد، نمونه اى است از هزاران رويداد مشابه در آن برهه ى سياه.

گوشه ى ديوار جلوى چشم خانواده خواهرم را لخت کردند

"طفلکى خواهرم مريم تنها 14 سال داشت". دوست ما اين را گفت و آه از نهادش برآمد. او افزود: ما فقط يک خواهر داشتيم. من از او حدوداً 10 سال بزرگتر بودم.

خواهرم و مادرم در روز حمله به محله ى ما زير تنها تخت خانواده پنهان شدند و من و چهار برادرم به دستور پدر و به همراه او دو به دو در اتاقها توزيع شديم تا بمبها و خمپاره ها و رگبارها قربانى کمترى از ما بگيرند.

دوست بازرگان ما ادامه داد: آن شب، صداى انفجارات، جيغ و فريادهاى مردم و يورش سپاهيان و چماقداران نزديک و نزديک تر شد تا به خانه ى ما رسيد. چهار نفر در را با لگد از جا کندند و وارد خانه شده و با ضرب و شتم ما، به غارت پرداختند.

او در حالى که پس از اين همه سال هنوز زخمش تازه بود، گفت: يکى از مهاجمان، مادر و خواهرم را زير تخت يافت. دست خواهرم را کشيد و بدون توجه به فريادهاى لابه و استغاثه اش، او را به گوشه ى ديوار برد و شروع به کندن لباسهايش کرد.

دوست سورى ما تعريف کرد: مادرم به گوشه ى لباس آن مهاجم آويزان شده بود و ضجه زنان التماس مى کرد و رحم مى طلبيد. اما چاقوى مهاجم دوم، شکم او را دريد و نقش زمينش کرد. پدر که از اتاق ديگرى با فرياد و فغان بيرون دويد نيز به محض رسيدن به آن جانى دو ضربه ى کارد خورد و از پاى افتاد.

اين مصيبت ديده در ادامه ى شرح ماجرا گفت: يکى از برادرانم نيز براى حماهيت از خواهرمان شتافت، ليکن با مشت و لگد مواجه شد و در نهايت خفه اش کردند و کشتند. از آن زمان تا کنون، مريم ما از ديده ها پنهان شد. آنها او را با خود بردند و خانه را آتش زدند. هنوز هم نمى دانم بر سر خواهر من چه آوردند. اما بسيارى از شبها با کابوس سرنوشت وى از خواب مى پرم.

دوست ما که اکنون 54 ساله است و بر اثر ضربات روحى به سرطان خون لاعلاجى دچار شده است، براى يک بار هم که شده، از قبل و بعد از فاجعه نگفت. او از خود فاجعه گفت. فاجعه اى که همچون زخمى چرکين سه دهه دوام آورد، ولى در نهايت سر باز کرد. او خداى را به بزرگى ياد مى کند و حق با اوست، زيرا که "خداوند جاى حق نشسته است".